آدمای جدید.... حسایه جدید..... یه دنیا پر از خبر به دور از دنیای پر خبر.... اینم اهنگ خاطره انگیز این سفر: همه چیز آرومه...."حمید طالب زاده" این مشهده رو نیاز داشتم ،دانشگاه ثبت نام میکرد منم به باباهه گفتمو متعجبانه با موافقتش روبرو شدم،خلاصه که طلیبیده بود اینا همش حرفه. لپ کلام اینکه حلالم کنین، اگرم بر نگشتم تیترای گنده بزنین تو وبلاگاتون که: سمیه وبلاگ نویس چپ دست و راننده ی چیره دست به رحمت ایزدی پیوست. یا حق... مکان: سر سفره ی عقد عاقد داره برای سومین بار مهریه رو به این شرح میخونه: پ.ن2:دوماد شوکه شده بود! پ.ن3:عروسو دوماد از آشنایان بودن ،عرض کردم که حالا هی نیاین بپرسین عروس کی بوده دوماد کی بوده؟ زنگ زدیم با رییس روسا هماهنگ کردیمو رفتیمو نشستیمو خوردیمو پاشیدیمو غیبت کردیمو جمع کردیمو تا به خودمون جنبیدیمو رسیدیم به شعبه 1 ساعت از ساعت کاری گذشته بود،تا رسیدم یه آقاهه ایستاده اونجا چپ چپ نیگام میکنه، پریده میگه: خانوم دیر که وقت رسیدگی میدین هیچ، دیرم که میاین! برگشتم نیگاش کردم گفتم: ببخشید این 1 ساعتی که من اینجا نبودم رییس عوض شده؟!؟! حالا درسته سال اصلاح الگوی مصرفو ارباب رجوع سالاریو ایناست اما دیگه قرار نیست که من کارمند از همه جا بخوره تو سرم از ارباب رجوعم بخوره که!اونم منی که نه حقوق درست درمون بهم میدن نه تا حالا کار کسیو پیچوندم...
........ 500 مثقال طلای 18 عیار، یک حج تمتع و 1364 عدد سکه ی طلا
عروس خانوم وکیلم؟
سکوت همه جا رو پر میکنه.....پچ پچ شروع میشه و بعد 5 دقیقه عاقد میگه:
با توجه به اینکه عروس خانوم مهریه خودشون رو تغیر دادن یکبار دیگر اونرا براتون میخونم:
......500 مثقال طلای 18 عیار ،یک حج تمتع ، 364 عدد سکه ی طلا و 1000 شاخه گل رُز
پ.ن 1: ظاهرن پچ پچ ها حاکی ازین بوده که عروس خانوم به باباشون میگفتن یا 1000 تا سکه رو تبدیل کنین به 1000 شاخه ی گل یا بله رو نمیگم!
همچین وقتی یه خانومو میبینن داره رانندگی میکنه بوووقو میکشنو از کنارش مثه رخش رستم رد میشن که انگار خودشون از تو شیکم باباشون شوماخر تشریف داشتن...

خیلی خوش گذشت...
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت
9:26 بعد از ظهر توسط سمیه| |
من برای سومین بار در امسال دارم میرم مسافرت، بهارو با جنوب شروع کردم تابستونو با شمال پاییزم که دارم میرم سمت مشهد(من از بچگی با این شرق و غرب مشکل داشتم،فک کنم خراسان میشه شرق دیگه،نه؟) باری ایشالا زمستونم برم اونور که دیگه تکمیل بشه.
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت
12:35 بعد از ظهر توسط سمیه| |
"این یک داستان واقعیست"
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت
11:10 بعد از ظهر توسط سمیه| |
بووووقو زهرمارررر
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت
10:52 بعد از ظهر توسط سمیه| |
بعد از عمری که سر وقت میرم سر کار دیروز رفتم خونه ی دوستم ناهار تلپ شدم و گفتم یه روز نیمساعت برم سر کار آسمون که به زمین نمیاد که!
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت
8:26 بعد از ظهر توسط سمیه| |
