تبليغاتX
!زندگی...همین
































!زندگی...همین

بــامزه ترین آدما اونایین که خودشونو اغراق آمیز مسخره میکنن
نه اونایی که بقیه رو به سخــره میگیرن.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط سمیه| |

میخوام برگردم به اینجا

هنوز خواننده دارم؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط سمیه| |

مجری : روز 13رجب چه روزی است؟
شرکت کننده : چی؟
مجری : 13رجب؟
شرکت کننده : چندم؟
مجری : سیزدهم
شرکت کننده : روز دانش آموز؟!

واقعی - همین چند روز پیش رادیو
نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط سمیه| |

دارم با سرويس از دانشگاه برميگردم؛طبق معمول دارم چرت ميزنم؛يه دختر چادري بدون هيچ ارايشي کنارم نشسته؛ نزديک ترمينال که ميشيم از جاش بلند ميشه و چادرشو از سرش برميداره و تا ميکنه ميذاره تو کيفش
يه کش و قوس ميام و لبخند ميزنم و بهش ميگم: کشف حجاب کردي؟
ميگه:آره؛ مامانم ببينه چادر سرمه دعوام ميکنه؛ ميگم:!کار دنيا برعکس شده؟
ميگه:اره ديگه شانس منه؛ خودم خيلي چادرو دوس دارم اما مامانم مخالفه؛ با هزار خواهش و التماس اجازه داده که فقط توي دانشگاه سرم کنم
من همينجوري فقط نگاش ميکنم؛يه تيکه از موهاشو کج ميريزه تو صورتش و ميگه:خوشحال شدم ديدمتون؛با اجازه...
جابجا ميشم تا بتونم از صندلي بره بيرون؛ يکم منگ به اينور و اونور نگاه کردم و با خودم گفتم: "اینم از علائم ظهوره حتمن":|
نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط سمیه| |

دارم با برادر کوچیکه "اسم - فامیل" بازی میکنم؛ حرف پیشنهادی : "ر"

اسم:...

فامیل:...

شهر:...

حیوان: "ریکی مُنتانا"

میگم: !!!؛اونکه حیوون نیست!

میگه: بیا برو ببین مثه حیوون داره آدم میکشه.

من:| باشه قبول

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط سمیه| |

 

بهاره از دیروز تا حالا هنگم؛بغض ولم نمیکنه؛ اشکم بی اختیار سرازیر میشه؛ هنوز فک میکنم داری باهام شوخی میکنی؛ مثه اونروزا؛ درحالیکه داری پودینگ شکلات میکنی تو حلقت و به رژیم گرفتن در آینده ای نزدیک فک میکنی نیشت تا بناگوشت بازه و گذاشتیم سرکار؛ هی سمیه آروم باش...

واسه من هنوز هستی؛ زنده و سرحال و پرانرژی؛دختر خوشحالم که به آزادی مطلق رسیدی، موهاتو بریز رو شونه هات و آزادیتو جشن بگیر؛ بی خیال ما، منم دیگه گریه نمیکنم؛ آره بی خیال...

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط سمیه| |

آدرس "خوانده"* رو نوشته :اصفهان؛ میدان ....؛خیابان ....؛کوچه شهید ....

میگم: آقا پلاکشونم بنویسین که مامور بتونه شناسایی کنه.

میگه: خانوم پلاکشا یادم نیس چند بود؛ اما شوما نگران نباشیند ؛بِچاش همیشه تو کوچه ن!

من:!!!!!!

*خوانده: کسی که ازش شکایت میشه.

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط سمیه| |

بنظر سال خوبی میاد؛ همه چی در عین حال که سرعت داره،آرومه...

همین که قبض موبایل این ماهم "نصف" مدت زمان مشابه در دوره ی قبلی اومده ینی اینکه "مجاهده گر" خوبیم؛ مایه ی افتخار نظامم؛میدونم...

پ.ن:با اینکه همه میدونن ولی بازم برای ثبت در تاریخ خاطرنشان! میکنم که یه سرباز دیگه به سربازخونه ی ما اضافه شد؛ دوباره عمه شدم؛ فُش خورم ملس تر شده؛با تشکر از برادرزاده های گرامی

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط سمیه| |

اگه به سران فرصت طلب ماست که امسال شب عیدی قیمت "تخمه ژاپنی" رو به نشانه ی حمایت از مردم ژاپن ۱۰ برابر میکنن؛

به جون خودم :|

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط سمیه| |

5تا سررسید با رنگای مختلف چیدم روبروم که یکیشو انتخاب کنم؛"آبیه" بنظرم بهتره، میگم سپهر بنظرت کدومش از همه قشنگتره؟
متفکرانه به یک یکشون نگاه میکنه و میگه: قَفِه یه(قهوه ایه)،اووووم سیاهه؛ صورتیه؛سفیده
میگم: چرا "آبیه" نه؟
میگه: اونو که برا خودم انتخاب کردم:|
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط سمیه| |

Design By : Night Melody